پخت و پز - پخت و پز

داستان شیدا وصوفی

شیداوصوفی قسمت هفتاد و هفتم قسمت آخر چیستایثربی خانواده ی هیستریک بیمار، تشنه ی پول و فرزند ذکور!!! حالم بد میشه… ماشین پلیس رسید، صوفی خبر داده بود؛ مادرش را در آغوش گرفت و گریه کرد. به مازیار گفتم: با آرمیتا چیکار کردی؟ دیگه آخربازیه… بنال!… خنده کثیفی کرد؛ دندانهایش واقعا زشت و سیاه بود… […]

داستان شیدا وصوفی

شیداوصوفی قسمت هفتاد و ششم چیستایثربی تا سه شمردم، درست توی صورتش زدم؛ فریادش هوا رفت؛ صوفی با عجله وارد شد؛ بم گفت: فرار کن، برو بیرون! دویدم… سر پله، داد زدم: بدو چیستا بدو… اما صوفی را جا گذاشته بودم؛ اینبار دیگر نه، آرمیتا کافی بود؛ برگشتم؛ صوفی اسلحه را به سمت مازیار گرفته […]

داستان شیدا وصوفی

شیداوصوفی قسمت هفتاد و پنجم چیستایثربی و من فقط میدویدم تا به خانه و مادرم برسم و صدای آرمیتا را میشنیدم: آقا تو رو خدا هر کار میخوای بکن؛ سر منو توی این آب نکن! و من به آرمیتا گفته بودم سوار ماشین آنها شویم. مادرم شیر خشک میخواست و عجله داشتیم، آرمیتا دستم را […]

داستان شیدا وصوفی

شیداوصوفی قسمت هفتاد و چهارم چیستایثربی بوی نم بود؛ با بوی توتون… از پله ها بالا رفتیم؛ چقدر پله را آدم بالا برود به سر دنیا میرسد؟ اینجا سر دنیایش، یک اتاقک حصیری بود؛ اتاقی با پرده های حصیر، آشنا بود؛ انگار آن را در خواب دیده بودم؛ پاهایم بی اختیار شروع به لرزیدن کرد… […]

داستان شیدا وصوفی

شیداوصوفی قسمت هفتاد و سوم چیستایثربی خوابم ؟ حتما خواب میبینم…..خواب میبینم که عده ای جادوگر ؛ مثل جادوگران مکبث دور مرا گرفته اند و مدام عربده میکشند :معذرت بخواه؛ معذرت بخواه….زبانهای خون آلودشان از لای دندانهای نیششان پیداست…بیدار میشوم…صوفی بالای سرم نشسته است.میگوید:چرا من ؟ میگویم :چون شبیه خودم بودی.فقط خدا کند داستانت؛ مثل […]

داستان شیدا وصوفی

شیداوصوفی قسمت هفتاد و دوم چیستایثربی به چشمان پر شور صوفی نگاه کردم؛ مرا یاد کسی می انداخت؛ ولی نمیدانم چه کسی! کسی که انگار ؛ جایی عکس یا نیمرخش را دیده بودم…..گفتم : مادرت کیه؟ گفت: بهار موقرمزی که مشکات ؛ موهاشو مشکی میکنه نیست!! گفتم :راستی چرا مشکی میکنه؟ گفت: هم سپیدی رو […]

داستان شیدا وصوفی

شیداوصوفی قسمت هفتاد و یکم چیستایثربی فکر نمیکردم هنوز همان طور مانده باشد.اتاقهای سپید بیمارستان را میگویم… به اتاق چهارم که رسیدیم؛ صوفی وارد شد.گفت:بیا تو ! روی تخت ؛ کسی خوابیده بود.اول فقط موی سپیدش را دیدم.گفت: این بمانیه! گفتم ؛پس اون خانم که من دیدم؟…گفت :گفتم این بمانیه و من به تو دروغ […]

داستان شیدا وصوفی

شیداوصوفی قسمت هفتادم چیستایثربی صوفی آمد روبرویم نشست؛ گفت: گیج نشو!! ما سه خانواده بودیم؛ پروا، مشکات، اقتداری؛ این وسط از همه پولدارتر کی بود؟ پروا! از همه بدبخت تر کی؟ اقتداری! حالا نمیشه جاشون عوض شه؟ گفتم: یعنی چی جاشون عوض شه؟ گفت: یعنی شرایطی پیش بیاد که پرواها مجبور بشن به اردشیر و […]

داستان شیدا وصوفی

شیداوصوفی قسمت شصت و نهم چیستایثربی اردشیر بود که از پشت درختان بیرون دوید و داد زد: این کارو نکن؛ این خواهرته! مگه نه؟ تا اینجا را آرش برایم گفته بود و بعد؟ آرش گفت: منصور ترسید؛ نه فقط به خاطر تجاوز مشکات، به خاطر اینکه اصلا نمیدونست خواهری داره! اونم از یه عقد رسمی، […]

داستان شیدا وصوفی

شیداوصوفی قسمت شصت و هشتم چیستایثربی چرا آرش اینارو به تو گفته ؟ تو که از خاندان ما نیستی؟ گفتم: شاید! شایدم باشم؛ فکر کردید فقط خودتون دروغ بلدید؟ شاید منم دروغایی گفتم. سمانه رو کشتی، عشق منصورو ….و منصور به خاطر انکار وجود روژان، خواهر ناتنیش سکوت کرد؛ گذاشت عشق سابقش کشته شه ؛ […]

© حق طراحی برای NavaIran محفوظ است .